قضاوت با شما ......

ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: 
ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﭘﺴﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ،
ﺁﯾﺎ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍﺿﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ؟
ﺧﺎﻧﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:
ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺷﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ . ﺍﺑﺪﺍ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﺪ. 
ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ . ﺑﻌﺪ ﺍز ﻇﻬﺮﻫﺎ ﻫﻢﺩﻭ ﺳﻪ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﺪ . ﻋﺼﺮ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﺵ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺷﺐ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺗﻔﺮﯾﺤﺎﺗﯽ ﻣﺜﻞ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﻭ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮔﺮﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺩﺍﻣﺎﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺩﺍﺷﺘﻦ چنین ﻫﻤﺴﺮﯼ ﺳﻌﺎﺩﺗﻤﻨﺪ ﺍﺳﺖ! 
ﭘﺮﺳﯿﺪند ﻭﺿﻊ ﭘﺴﺮﺕ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺳﺖ ؟
ﮔﻔﺖ : ﺍﻭﻩ ﺍﻭﻩ !!! ﺧﺪﺍ ﻧﺼﯿﺐ ﻧﮑﻨﺪ ! ﺑﻼ ﺑﺪﻭﺭ ، ﯾﮏ ﺯﻥ ﺗﻨﺒﻞ ﻭ ﻭ ﻭﺍﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻨﺒﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ. 
ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﺳﻔﯿﺪ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﺪ . ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺑﺨﻮﺭﺩ . ﺑﻌﺪ ﺍز ﻇﻬﺮ ﻫﺎ ﺑﺎﺯ ﺗﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺧﺒﺮ ﻣﺮﮔﺶ ﮐﭙﯿﺪﻩ ! ﻋﺼﺮ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺗﺎ ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮔﺮﺩﺵ ﺍﺳﺖ . ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ، ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺍﺳﺖ !!!

من رفتنی ام ...

دوستان گرامی و ارجمندم سلام،لطفا برای خواندن این داستان تامل برانگیز 2 دقیقه زمان صرف کنید.

ادامه نوشته

سرشار از امید باش

آنتونی رابینز در کتاب " یادداشت های یک دوست" می نویسد : دوست من «دابلیو میچل» در یك حادثه وحشتناك موتورسیكلت دو سوم بدنش سوخت. هنگامی كه در بیمارستان بستری بود تصمیم گرفت به هر قیمتی كه شده، راهی برای كمك به اطرافیان خود پیدا كند، صورت او چنان سوخته بود كه شناخته نمی‌شد. میچل اعتقاد داشت كه لبخندش می‌تواند دنیای دیگران را روشن كند و چنین شد. او معتقد بود كه می‌تواند موجب شادمانی دیگران شود، به درد‌ دل مردم گوش كند و به آنان آرامش ببخشد و چنین كرد. چند سال بعد حادثه دیگری برایش اتفاق افتاد. در یك سانحه‌ی هوایی از كمر به پایین فلج شد.آیا امید خود را از دست داد؟

 

ادامه نوشته

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش

من خواهم مُرد و تو خواهی زیست،امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی.همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم،هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر.اما همیشه وقتی ۲فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست،این باید مال یک مرد گمنامی باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد.جستجویی لازم نیست این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت.اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم .

اما هیچ چیز و هیچ کسِ دیگر در این جهان  شایسته ی این نیست که دختری بخواهد ناخن پایش را بخاطر آن عریان کند .

برهنگی بیماری عصر ماست،من پیرمردم و شاید که حرف های خنده آورمی زنم .  به    هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه ی جزیره ی لختی ها می شود می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند،با اندیشه های من جنگ کن دخترم!

من از کودکان مطیع خوشم نمی آید!

با این همه،پیش از آنکه اشک های من این نامه را تَر کند می خواهم یک امید به خود بدهم! امشب،شب نوئل است،شب معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی.                                                

چارلی دیگر پیر شده است جرالدین!                                                                                                                                                           

 

دسته گلی برای مادر

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می خواست دست گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود، سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد ، دختری را دید که گریه میکند ؛ نزدیکتر رفت و پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟

دختر گفت:می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا, من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت:می خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه, تا قبر مادرم راهی نیست !

مرد دیگر نمی توانست چیزی بگوید,بغض گلویش را گرفت و دلش شکست.طاقت نیاورد,به گل فروشی برگشت, دسته گل را پس گرفت و 200 کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.

شکسپیر می گوید:به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری,شاخه ای از آن را همین امروز بیاور.

 

ابراز عشق


روزی آموزگاری از دانش آموزان پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ در آن میان ، پسری برخاست و داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد..............

 پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بوده است. قطره های بلورین اشک، صورت پسرک را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود. 

دل داشته باش

 یک خانم جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

او بر روی صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.

وقتی که او نخستین بیسکویت را برداشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و   خورد.او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت پیش خود فکر کرد: بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه کرده باشم .

ولی این ماجرا تکرار شد.هر بار که او بیسکویت بر می داشت٬آن مرد هم همین کار را می کرد.این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود٬پیش خود فکر کرد: حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟

 مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد .

این دیگه خیلی پررویی می خواست! ! او حسابی عصبانی شده بود.در این هنگام بلند گوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست .

آن زن کتابش را بست٬چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت .

وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست٬دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست٬باز نشده و دست نخورده !!

خیلی شرمنده شد!!از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.آن مرد بیسکویت هایش را با او تقسیم کرده بود٬بدون آنکه عصبانی و بر آشفته شده باشد.....  .                                                 

 

خوشبختی کجاست ؟

شخصی از خدا پرسید : خوشبختی را کجا می توان یافت ؟

خدا فرمود : آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم .

او با خود فکر کرد و گفت : اگر خانه ای بزرگ داشتم ، بی گمان خوشبخت بودم .

خداوند به او خانه ای بزرگ عنایت فرمود .

دوباره او گفت : اگر پول فراوان داشتم ، یقینا خوشبخت ترین مردم بودم .

خداوند به او پول فراوان عطا کرد .

....... اگر......اگر ........و اگر ........

اینکه همه چیز داشت اما خوشبخت نبود!

از خداوند پرسید : حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم .

خداوند فرمود : باز هم بخواه .

او گفت : چه بخواهم هر آنچه را هست ، دارم .

خداوند فرمود: بخواه که دوست بداری ؛ بخواه که به دیگران کمک کنی و هر آنچه را داری با دیگران قسمت کنی .

او دوست داشت و کمک کرد و در کمال تعجب دید ، لبخندی که بر لب ها می نشیند و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد . رو به آسمان کرد و گفت :

خدایا خوشبختی اینجاست . در نگاه و لبخند دیگران .

 

قلب تو کجاست ؟


" رابرت داوینسن زو " قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین ، زمانی که در یک مسابقه برنده شد ، مبلغ زیادی پول به عنوان جایزه دریافت کرد . در پایان مراسم ، زنی به سوی او دوید و با التماس از رابرت خواست که پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد .

زن گفت که هیچ پولی برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت کمک نکند ، فرزندش می میرد . قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود ، به زن بخشید

چند هفته بعد یکی از مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت : ای رابرت ساده لوح ! خبرهای تازه برایت دارم . آن زنی که از تو پول گرفت ، اصلا بچه ی مریض ندارد. او اصلا ازدواج هم نکرده ! و او تو را فریب داده دوست من !

رابرت با خوشحالی جواب داد : خدا را شکر ....پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است ؛ این که خیلی عالی است .
 

دوستت دارم

داستانی بسیار زیبا . خواندنش خالی از لطف نیست .

زن و شوهر جوانی سوار بر موتور سیکلت در دل شب می راندند .آن ها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند .

زن جوان : یواش تر برو ، من می ترسم .

مرد جوان : نه اینجوری خیلی بهتره

زن جوان : عزیزم خواهش می کنم ، من خیلی می ترسم

مرد جوان : خب ، اول باید بگی دوستم داری .

زن جوان : دوستت دارم ، حالا میشه یواش تر بری ؟

مرد جوان : باشه به شرطی که کلاه کاسکت منو برداری و روی سرت بذاری ، اذیتم میکنه .

روز بعد روزنامه ها نوشتند : برخورد یک موتور سیکلت با دیوار ساختمانی ، حادثه آفرید.

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت .

مرد جوان از خراب شدن ترمز آگاهی یافته بود . اما بدون اینکه همسرش را مطلع کند ، با ترفندی کلاه کسکت را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار جمله ی " دوستت دارم " را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .

 

دعای خیر پدر

 متن بسیار زیبایی است . لطفا با دقت بخوانید .

 مرد جوانی در حال فارغ التحصیل شدن از دانشگاه بود . ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه ی یک نمایشگاه اتومبیل به شدت توجه اش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود . او می دانست که پدرش توانایی خرید آن را دارد ، به همین خاطر از پدرش خواسته بود که برای هدیه ی فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد .

بالاخره روز جشن فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه ی خصوصی اش فراخواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم . سپس یک جعبه به دست او داد . پسر ، کنجکاو ولی ناامید جعبع را گشود و در آن یک انجیل زیبا یافت که روی ان نامش طلاکوب شده بود . باعصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت : با تمام مال و دارایی که داری یک انجیل به من می دهی ؟

کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد .

سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد . خانه ای زیبا و خانواده ای فوق العاده داشت . یک روز به این فکر افتاد که پدرش حتما خیلی پیر شده و باید سری به او بزند ، از روز جشن دیگر او را ندیده بود اما قبل از اینکه اقدامی بکند ، تلگرافی به دستش رسید که خبر فوت پدرش بود و حاکی از این بود که پدر تمامی اموال خود را به او بخشیده است . بنابراین لازم بود فورا خود را به خانه ی پدرش برساند و به امور رسیدگی نماید . هنگامی که به خانه ی پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد.

اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آن ها را بررسی کرد و همان انجیل قدیمی را دوباره دید . در حالی که اشک می ریخت ، انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت آن جلد آن پیدا کرد . در کنار آن ، یک برچسب ، با نام همان نمایشگاه که ماشین موردنظر او را داشت ، وجود داشت . روی برچسب ، تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و پشت آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .

نتیجه : چندین بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجات هایمان را از دست داده ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتطار داشتیم رخ نداده اند .

ما چقدر فقیر هستیم !....


روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه ی کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ، چقدر فقیر هستند . آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستا مهمان بودند

در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟

پسر پاسخ داد : بله پدر

و پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟

پسر کمی  اندیشید و به آرامی گفت : فهمیدم که ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد . ما در حیاطمان فانوس های زینتی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست . ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا..................................................

با شنیدن حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر بچه اضافه کرد :

متشکرم پدر ، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم !  

دروغ های شاخدار

خدایی خدا


روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید . من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگه می دارد ...

و سرانجام روزی گنجشک روی شاخه ای از درخت نشست و لب به سخن گشود . گنجشک گفت : لانه ی کوچکی داشتم . آرامگاه خستگی هایم و سرپناه بی کسی ام بود. تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم ؟کجای دنیا را گرفته بود ؟

و سنگینی بغضی راه را بر کلامش بست .

سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند  .

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را ویران کند . آنگاه تو از کمین مار پر گشودی .

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .

خدا گفت : و چه بسیار بلاها که بواسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی .

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه اش ملکوت خدا را پر کرد .

( خدایا شکرگزار مهربانیت هستم )

وفای عشق

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد ... در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که از آن حوالی رد می شدند به سرعت او را به بیمارستان رساندند . پرستاران ابتدا زخم های مرد را پانسمان کردند سپس او را به اتاق عکسبرداری بردند

پیرمرد ناراحت شد و گفت عجله دارم نیازی به عکسبرداری نیست !پرستاران از او علت عجله اش را پرسیدند .

پیرمرد گفت : همسرم در خانه ی سالمندان است . هر روز صبح به آنجا میروم و صبحانه را با او می خورم . نمی خواهم دیر شود . پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم .

پیرمرد با اندوه گفت : متأسفم او آلزایمر دارد . پیزی به یاد نمی آورد ، حتی مرا هم نمی شناسد !

پرستار با حیرت گفت : وقتی او نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید ؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است ...

 

شکست وجود ندارد!

روزی خبرنگار جوانی از توماس ادیسون پرسید:

" آقای ادیسون شنیده ام که برای اختراع لامپ ، تا کنون تلاش های زیادی کرده اید و می کنید اما گویا تا به حال موفق نشده اید ! چرا هنوز با وجود بیش از 900 بار شکست همچنان به فعالیت خود ادامه می دهید ؟ "

ادیسون با لحنی خونسرد جواب داد : ببخشید آقا !! من 900 بار شکست نخورده ام ، بلکه 900 روش یاد گرفته ام که لامپ چگونه ساخته نمی شود .

اشخاص عادی با تجربه ی اولین شکست ، دست از تلاش بر می دارند به همین دلیل است که در زندگی تنها با یک ( ادیسون ) روبرو هستیم.