خدا هست

امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت...

نخور جان برادر به خدا حسرت دیروز عذاب است.

مردم شهر به هوشید...؟

هر چه دارید و ندارید بپوشید وبرقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خدا هست.

روی دیوار دل خود بنویسید خدا هست.

نه یک بار و نه ده بار که صد بار به ایمان و تواضع بنویسید خدا هست...

سر آن سفره خالی که پر از اشک یتیم است...خدا هست.

پشت دیوار گلی پیرزنی گفت:خدا هست.

آن جوان با همه خستگی و در به دریها سر تعظیم فرو برد و چنین گفت:خدا هست.

کودکی رفت کنار تخته...

گوشه تیره این تخته نوشت:در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

مادری گفت:دلم میلرزد!کودکانم چه بپوشند؟!

چه بگویم که بدانند نداری درد است!پدر از شرم سرش پایین بود....زیر لب زمزمه میکرد:

خدا هست..

دل من...

دل من دیر زمانی است که می پندارد،دوستی نیز گلی است.

مثل نیلوفر و ناز.

ساقه ی ترد ظریفی دارد.

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد جان این ساقی نازک را

دانسته بیازارد.

" فریدون مشیری "

زنده باد سهراب عزیز...

گُلی از شاخه اگر می‌چینیم، 
برگ برگ‌اش نکنیم و به بادش ندهیم.

 لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم

و شبی چند از آن 
هی بخوانیم و ببوییم و معطّر بشویم. 

شاید از باغچه کوچک اندیشه‌مان گُل رویید 

"سهراب سپهری"

بودیم و ...

کبریت چگونه آتش می گیرد؟

یک سوال ساده و پیش پا افتاده 


 

 

تا حالا از خودتون پرسیدید که چه اتفاقی میفته تا کبریت روشن بشه ؟

کبریت به طور عمده از دو قسمت:

سیستم آتش زن و بخش آتش گیر ساخته شده است. سیستم آتش زن یا ایجاد آتش کبریت شامل دو قسمت است.

1 - سرچوب کبریت که به طور عمده کلرات پتاسیم و کمی گوگرد است. 

است.

2- حاشیه ی کناره ی قوطی کبریت که به طور عمده فسفر قرمز می باشد.

فسفر قرمز به تنهایی دمای اشتعال بالایی دارد  زمانی که بر اثر کشیدن چوب کبریت به حاشیه ی آن با کلرات پتاسیم قاطی می شود براثر اصطکاک و گرمای تولیدی از آن با هم ترکیب شده و حاصل آن گرمای زیاد و انفجار این دو است که از گرمای تولیدی چوب کبریت نیز که قسمت آتش گیر کبریت است شروع به شعله ور شدن و سوختن می کند.

سهراب عزیز ...


 شعر زیبا و تامل برانگیزی که روی سنگ قبر سهراب نوشته شده :

آرزو دارم....

آرزو دارم اگر گل نیستم خاری نباشـم

بار بردار ار ز دوشی نیستم باری نباشم

گر نگشتم دوست با صاحبدلی دشمن نگردم

بوسـتان بهـر خلیل ار نیستم ناری نباشـــم

گر که نتوانم ستانم داد ز مظلومی ز ظالم

باز آن خواهم که همکار ستمکاری نباشم

نیستم گـر نوشــدارویی برای دردمنــدی

نیز با بی دست و پایی نیش جراری نباشم

گــر نریزم آب رحمت از سبویی در گلویی

دلخوشم گر خنجری بر قلب افگاری نباشم

گر پری بگشوده دارم همچو کبک کوهساری

طعنه زن بر خــواری مرغ گرفتاری نباشــم

یادی از سهراب

تقدیم به شما

زندگی چون گل سرخ است 
پر از خار ، پر از برگ ، پر از عطر لطیف. 
یادمان باشد اگر گل چیدیم 
خار و عطر و گلبرگ 
هر سه همسایه دیوار به دیوار هم اند 
زندگی چشمه آبی است و ما رهگذریم 
بنشین بر لب آب ، عطش تشنگی ات را بنشان 
صفایی بده سیمایت را 
و اگر فرصت بود 
کفش ها را بکن و آب بزن پایت را 
غیر از این چیزی نیست 
زندگی آینه ای شفاف است 
تو اگر زشت و یا زیبا 
تو اگر شاد و یا غمگینی 
هر چه هستی تو در آینه همان می بینی 
شادیت را دریاب 
چون گل عشق بتاب 
تا در آینه ي هستی ، گُل هستی باشی...

نازنینم آدم


پس از آفرينش آدم ،خدا گفت به او : 

نازنينم آدم 

با تو رازي دارم 

اندکي پيشترآي 

آدم آرام و نجيب ، آمد پيش 

زير چشمي به خدا مي نگريست 

محو لبخند غم آلود خدا

دلش انگار گريست 

نازنينم آدم

ياد من باش  که بس تنهايم 

بغض آدم ترکيد

گونه هايش لرزيد ،

به خدا گفت: 

من به اندازه ي 

من به اندازه ي گلهاي بهشت ......نه .....

به اندازه عرش ... نه.....نه...

من به اندازه ي تنهاييت ، اي هستي من

دوستدارت هستم 

آدم ، کوله اش را بر داشت

خسته و سخت قدم بر مي داشت 

راهي ظلمت پر شور زمين 

 

زير لبهاي خدا باز شنيد 

نازنينم آدم 

نه به اندازه ي تنهايي من 

نه به اندازه ي عرش

نه به اندازه ي گلهاي بهشت 

که به اندازه يک دانه گندم ،

تو فقط يادم باش ،

نازنينم آدم

نبري از يادم 

 

 

تو کجایی سهراب ....

تو کجایی سهراب؟

آب را گل کردند،چشمها را بستند و چه با دل کردند...

خون به چشمان شقایق کردند

تو کجایی سهراب؟

همه جا سایه ی دیوار زدند....

ای سهراب کجایی که ببینی حالا ، دل خوش مثقالی است،

دل خوش سیری چند؟ 

 صبر کن سهراب، قایقت جا دارد...؟

خانه ی دوست اینجاست

من دلم مي‌خواهد

خانه‌اي داشته باشم پراز دوست

کنج هر ديوارش

دوستانم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسي مي‌خواهد

وارد خانه پر عشق و صفايم گردد

يک سبد بوي گل سرخ

به من هديه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوي دلهاست

شرط آن داشتن

يک دل بي‌رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي‌کوبم

روي آن با قلم سبز بهار

مي‌نويسم اي يار

خانه‌ي ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

خانه دوست کجاست؟

 

شعر زیبایی از سهراب سپهری

شعری بسیار زیبا و خواندندنی از سهراب 

زندگی رسم خوشایندی است .

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ،

پرشی دارد اندازه ی عشق .

زندگی چیزی نیست ، كه لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.

ادامه نوشته

زندگی یعنی چه ؟


 زندگی یعنی چه ؟

شب آرامی بود

     می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

       

زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین


ادامه نوشته

گفت و گوی استادودانشجو( آخر ترم )

گفتم غمم فزون است،گفتا زمن چه آید

گفتم که نمره ام ده، گفتا ز من نیاید 

گفتم که نمره دادن بسیار سهل آید 

گفتا ز ما اساتید این کار کمتر آید 

گفتم کرم نمایید من را کنید شما شاد 

گفتا که خوش خیالی کی وقت آن بیاید 

گفتم که نمره هفت بدبخت عالمم کرد 

گفتا اگر برایی آن هم زیادت آید!!  

گفتم خوشا دهی که دست شما دهدآن 

گفتا تو کوششت کن کو وقت آن بر آید 

گفتم دل رحیمت کی قصد رحم دارد؟

گفتا نگوی با کس تا وقت آن بر آید